دل ، تو را در صدف پاكي و تنهايي ديد
و طلب كرد ز من عشق تو را
ناگاه عقل پريد، بي هوا عشق نشست
آرام گام نهاد، بي صدا فرياد كرد
و تو در پائيزي ترين كنج دلم لانه گزيدي
و بهار آوردي به دل ساده ي من
و مرا پر كردي از زندگي ، مهر ، وفا ، عشق ، اميد...
و چنان محو تو و خوبي تو
كه نديد هيچ فريبي زين عشق
و تو رفتي و هنوز بي صدا مي گريم
بي هوا زندگي و بي گناه مي سوزم!
20/10/86

قرار بود پس از مدتها خانه ي نمناك دل خانه نشينم را مرتب كنم
دفتر آرزوهايم را باز مي كنم
سبد كوچك خاطراتم را از ستاره هاي چيده نشده پر مي كنم و به تماشاي عاشقي آسمان مي نشينم
ثانيه ها را ورق مي زنم
قافيه هاي در هم ذهنم را به شعر هاي ننوشته ام سنجاق مي كنم
قلمم را به لحظه لحظه هاي دلتگي ام مي سپارم تا به حال من و شعر هاي نسروده ام زار بزند
باز هم دفترم پر شده از حضور نا تمام گلايه ها
و دستانم خالي تر از هميشه
مرگ واژه هايم را به عزا مي نشينم
دست از خاكروبي دلم مي كشم
بي هوا اشك هايم مي بارند، رها در باد
بگذار آرزو هايم بي صداتر از هميشه در آنجا پرواز كنند
16/7/1387
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط : ناهید
آخر يك عمر با اين بغض كوچك آغشته به حسرت چه كنم؟!
آه خدايا! عذابم نده
حالم چه ديدني ست
آينه هم به من مي خندد
عكسها هم مسخره ام مي كنند
و تنها اشكهايم در اين راه بي پايان همراهيم مي كنند
در حصار تنهايي خويش روزي هزار بار مي شكنم
و چه زيباست صداي شكستنم به گوشت
... خوشحالم از اينكه روزي هزار بار خوشحالت مي كنم ![]()
24/5/86
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط : ناهید
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو آرامش یافته ام که هیچ گناهی با آرامش مأنوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست
پس امانم بده
که تا ابد...
در دل این زیبایی
آرامش یابم …
ممنون از زینب عزیز
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط : ناهید
ابرهاي ترديد به جانم افتاده اند
بر سرم آوار شده اند
صدايم مي كنند
دستانت را به من بده
وجودم را مملو از نياز كن
مرا در حجم شبهاي گستاخ رها كن
مرا به انتهاي كوچه هاي اسارت بسپار
مرا به طلوعي دوباره ببر
به بينهايت بودنها
به جاي جاده هاي پر از حسرت
به جاي دنبال كردن سايه هاي مبهم
مرا به نجواي ستاره ها دعوت كن
مرا به مهتابي ترين ميهماني ببر
مرا به آسماني ترين غروب دلتنگي
زيباترين رقص شاپركها
وباشكوهترين جشن هستي
مرا به شادترين ترانه ي زندگي بازگردان
9/1/87

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط : ناهید
امروز دوباره با خودم درگيرم، باز هم با خيالم مي جنگم...
خسته شدم، مي خواهم لحظه هايم را بشمارم... از كجا شروع كنم؟!
نگاه كن! چه سوال احمقانه اي كردم... مگر تو يادت مانده لحظه ها را؟!
لحظه ها برايت چه بي معنا شده اند! حق داري، از اول هم برايت معنا نداشتند!
خوش به حالت... خوش به حال تو و لحظه هايت كه بي غمند و بي غصه...
خوش به حالت كه جاي كسي در نگاهت خالي نيست...
خوش به حالت كه دوستم نداري...
و باز هم خوش به حالت كه بي قيد عشقي و بي خيال دل!
كاش من هم مثل تو بودم... دوستت نداشتم...
كاش لحظه هاي من هم به آرامي مي آمدند و به آرامي مي رفتند...
كاش براي من هم لحظه ها معناي ديگري داشتند... كاش اصلاً نبودند!!
اگر لحظه هاي با تو بودن نبودند...
اگر با نگاه سردت بي تاب نمي شدم...
اگر گرماي كاذب دستانت ديوانه ام نمي كرد...
اگر سردي كلامت به دلم نمي نشست...
و اگر بي مهريت بي آنكه بخواهم عاشقم نمي كرد...
... مگر چه مي شد؟! آنوقت من، من بودم
نه اسير و ديوانه ي تو
نه شيفته و شيداي تو
و نه تشنه ي يك لحظه ديدار تو
آنوقت من، تنها من بودم، من... همين و بس!
۸/۳/۸۷
ويرايش: ۲۲/۶/۸۷

پ.ن. فکر می کنم حق با سوشیانس باشه!! (نظرات پست قبل)
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط : ناهید
سلام، سلامي به گرمي آفتاب، به زيبايي مهتاب و به پاكي و زلالي دلهاي هميشه عاشق ...سلام به همه ي
شما دوستان خوبم كه حتي تو اين مدت كه من نتونستم آپ كنم هم منو تنها نذاشتيد.سال نو رو بهتون تبريك
مي گم و اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و شادكامي رو پيش رو داشته باشيد.
اين بار اومدم كه اگه خدا بخواد بمونم.راستش اين 6 ماه خيلي دلم مي خواست بيام و بازم تو وبم بنويسم
آخه نيومدنم قضيه داره... به خودم قول داده بودم تا وقتي كه آدم نشدم نيام.گاهي از خودم مي پرسيدم يعني
مي شه بازم يه روز وبمو براي نوشتن باز كنم؟!
حالا اومدم كه بمونم قراره ناهيدي باشم كه به قول يكي از دوستان همه چي رو فراموش كرده به جز روزاي
فراموش نشدني رو...
اميدوارم بتونم بازم مثل گذشته آپ كنم اما يه چيزي رو مي خوام بگم،اين شعرهايي كه از اين به بعد تو
ويلاگ مي نويسم براي شخص خاصي سروده نشده و اميدوارم كسي به خودش نگيره ...
براي تك تك شما عزيزان آرزوي موفقيت مي كنم و اميدوارم دستهاي نامهربون خزون هيچ وقت به كلبه ي
بهاري دلتون راه پيدا نكنه ... به اميد ديدار

چند روزيست كه از حادثه ها دورم و از فاصله ها بي رنگم
تهي از عاشقي يك عاشق و پر از سادگي يك ماهي
من پر از احساسم
من كجا تنهايم؟
من دلم را دارم
آسمان را دارم
يك بغل ياس سپيد
و خدايي كه همان زيباييست
من خدا را دارم
و چقدر خوشحالم كه خدا را دارم...
27/12/86

تو اي شايد، تو اي اما، تو اي فرداي بي هنگام
بسوزان خشم صحرا را،بميران عشق بي فرجام
مرا گم كن، مرا پيدا
مرا شيفته، مرا شيدا
مرا با سادگيهايت نشانم كن
مرا با سرخي خشمت فنايم كن
مرا با خاطرات سر به مهر و بي نشان سر كن
مرا با صد نگاه تيز و نيرنگ هوس آلوده پرپر كن
مرا با ذره اي خونابه ي عشقت خرابم كن
مرا نيست و مرا نابود، فرسنگها زير خاكم كن
5/7/86
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط : ناهید
نگاهم مي كني ... سيراب مي شوم
لبخند مي زني ... بيدار مي شوم
بي مقدمه مي گويي وقت رفتن است
بغض مي كنم، بغضي ويرانه تر از حسرت ...
ناگهان من از تو پر مي شوم
و تو از من خالي ...
بي بهانه تمام مي شوم
فرو مي ريزم ...
دل به دل پيچك همسايه مي دهم
با هم بغض مي كنيم ... با هم مي گرييم ...
گريه اي تلخ تر از زهر ... فراتر از مرگ ...
تو مي خندي ...
و من همچنان در تكرار حادثه ي عشق، اندوه، غم، حسرت و ...
وهر چه تو بخواهي، مانده ام!
چشم باز مي كنم، نمي بينمت!
كجا قائم شدي؟ پشت كدامين قصه؟!
حكايت غريبي ست!
در پيچ كوچه اي كه بوي تو را مي دهد گم مي شوم
و در حوالي چشمانت متولد مي شوم
و در اوج لذت پوشيدن يك پيراهن سبز ناگهان حس مي كنم
از تو بدم مي آيد ... متنفر مي شوم ...
در امتداد لحظه هاي شيرين يكي شدن
من از تو پر مي شدم و تو از من خالي ...
و چه زيباست از تو پر شدن !!
29/6/86

من همينم، اين چنينم، بي فروغم
بي تو من همزاد غم ها
بي تو من در قعر چاهم، بي قرارم
مرا شايسته تر اين است كه با ياد تو آرامم
من عذاب آخرين روزم
گناه آخرين لحظه
شتاب آخرين بوسه
مرا در خود بپيچان و رهايم كن
مرا درگير سيلاب نگاهت كن
مرا ديوانه كن، مجنون و سرگشته
مرا ويرانه كن، دلخون و دلخسته
مرا اي دل، بميران و اسيرم كن
از اين زندان، از اين ويرانه ي عريان رهايم كن
من و حرفهاي ناگفته
من و هرم نفسهايت
مرا آتش بزن اي دل
تو را سوگند به غمهايت
تو را سوگند به چشماني
كه روزي آشيانم بود
همان ناز نگاهي كه
هميشه جان پناهم بود
مرا بشكن، مرا از خاطره تر كن
مرا با فاصله، با حادثه بيگانه تر كن
مرا آتش بزن خاكسترم كن
از اين خواب و از اين رويا پرم كن
از امواجم بگير و رخت غربت بر تنم كن
مرا درهم، مرا له كن
مرا از حس خود سرشار
مرا از حجم شب بردار
بكن از خواب خوش بيدار
مرا در خود بسوزان و اسيرم كن
مرا از واژه ها بكَن
مرا از سايه ها دورم كن و
از خاطره لبريز
مرا از بند خود وا كن
مرا در خود بپيچان و رهايم كن
مرا درگير سيلاب نگاهت كن
اسيرم كن، اسيرم كن ...
2/7/86
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط : ناهید
چي كسي خواهد فهميد من اگر ما نشوم مي ميرم
تو اگر ما نشوی مي ميری
تفاوت من و تو در اين است كه من، دلم،
اين دل رسواي به عشق تو زنجيرم،
مي خواهد با تو ما شود
اما تو با ديگري ...
چه كسي خواهد فهميد حسم را...؟!
روزی مست و سرخوش از حس قشنگ بودن و حالا ...
چه بي رحمانه حادثه ي عشق مرا به بازي گرفت
چه بي بهانه سوختم، چه بي صدا شكستم ...
و حالا چه كودكانه به پايان راه مي نگرم
و چه كودكانه تر مي گريم ...
از دست اشك هايم هم خسته شدم
چرا رهايم نمي كنند؟!
چرا راحتم نمي گذارند؟!
چرا دست از سرم بر نمي دارند؟! خسته ام ...
افسوس! چه كسي خواهد فهميد كه خسته ام؟!
خسته تر از هميشه ...
25/6/86

مي روم تا به بي نهايت بپيوندم
مي روم و ته مانده ي احساس قشنگم را به خورشيد هديه مي دهم
تا خداي نكرده روزي گل هاي باغچه مان را تنها نگذارد
گل ها بي او مي ميرند...
24/6/86
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط : ناهید
نمي خواستم باشي و شكستنم را ببيني
نمي خواستم اشكهايم را ببيني
پس ديگر نيا...
ديگر نبايد عاشقت باشم
ديگر نبايد برايت بميرم
برو، رها باش
من تو را رها مي خواهم
اما نه، ديگر نبايد تو را بخواهم
برنگرد، نگاهم نكن
نمي خواهم مرا در حال جمع كردن تكه هاي قلبم ببيني
برو، ديگر نمان
وقت رفتن است...
روزهاست قلبم، تمام وجودم را كه روزي به تو هديه دادم، پس گرفتم
اما هنوز دارم تكه هاي آن را به هم مي چسبانم
برو، ديگر نباش...
بودنت نمي گذارد ادامه بدهم
هنوز تكه هاي زيادي روي زمين مانده
خسته ام... برو، ديگر نباش...
2/6/86
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط : ناهید
هم چنان در سكوت مبهم خويش غوطه ورم
و شايد آخرين باري باشد كه در زلال چشمانت شناور مي شوم
چشماني كه روزي آسمانش معجزه ي به آتش كشيدن شب هاي تنهايي من بود...
چه روزها كه خيالت با من بود و چه شبها كه صدايت در گوشم...
و ناگهان سكوتي عميق آتش به خاكستر نشسته ام را شعله ور ساخت
من گم شدم در تو و تو گم شدي در ديگري
رهايم كردي، به بادم دادي...
از من چه ماند؟! از تو چه؟!
تو با رويايت زندگي كن و من با رويايم و ديگر هيچ...
سيل اشكهايم، لبخند روي لبانت، دستان سردم، چشمان زيبايت...
چه زيباست هر آنچه تو را به يادم مي آورد
تشنه ي با تو بودنم اما... رهايم كن
عطش ديدار دوباره ي تو مي سوزاندم اما... باز هم رهايم كن
اي هميشه بهترين... رهايم كن
تو با رويايت زندگي كن و من با رويايم و ديگر هيچ...
24/5/86

ادامه مطلب
+ ا نوشته شده در ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط : ناهید
